پرواز یک فرشته
امشب یعنی همین الان که دارم می نویسم غریب ترین حس زندگیمو دارم حسی که تا الان تجربش نکرده بودم وبرای کسی هم ارزو نمی کنم.
دلم می خواد به گذشته خودم و شوشو نگاه کنم یادمه آذر86 به زور خیلی اتفاقی باهم اشنا شدیم و5سال از اون روز گذشت تا بهم رسیدیم چه روز هایی داشتیم همش برام یه خاطره خوب بوده.چون من واقعا عاشق همسرم هستم و همیشه از خدا بابات دادن چنین عشقی ممنونمممم.
فرشته کوچولوی من 1سال و نیم پیش اینجا رو برات ساختم تا همه اتفاق های زندگیمونو برات بنویسم تلخ و شیرین هرچی که هست بنویسم تا بدونی زندگی چه فراز و نشیب هایی داره.
و جالب بدونی که تو هم برام شیرین ترین خاطره بودی و هم تلخ ترین.گفتنش برام خیلی خیلی سخته عشق مننننننننننننننننننننننننننن خیلیییییییییییییییییییییییییی من این قدر تورو می خواستم که از خیلی وقت پیش باهات حرف میزدم حست میکردم حتی گاهی خوابتم میبیدیم و از وقتی فهمیدم باهامی همیشه دستای کوچیکتو تو دستم حس میکردم حتی عطرشو با همه وجود استشمام میکردم.
10هفته بود که من و تو خیلی بهم نزدیک شدیم خیلیییییییییییییییی و من از خوشحالی در پوستم نمی گنجیدم شاید تو ظاهر کسی احساسات من رو نمی فهمید ولی من یجور دیگه بودم.
حالا چجوری قبول کنم که فرسنگ ها فرسنگ از هم دور شدیممممممممممم و من به این زودی ها نمی تونم ببینمت و بغلت کنممممممممممممممم هااااااااااااااااااااااااا؟؟؟؟؟ برام خیلی سخته کوچولوووووووووووو چرا تنهام گداشتییییییییییییییی؟؟؟؟؟
من مطمئنم که تو ثمره عشق واقعی بودی چون من همسرمو با همه وجود دوست دارمممممم شایدم به خاطر همین پر زدی رفتییییییییییییییییییییییییییییییی ولی من دلم خیلی شکستتتتتتتتتتتتتتتتتت خیلیییییییییییییی هیچ کی نمی فهمه.
ولی من مادر قویی هستممممممممممم صبر می کنممممممممم شاید دوباره دلت برام تنگ شد و برگشتیییییییی.نه؟؟؟؟
نمی دونستم اینجا چی بنویسم می خواستم باهات خداحافظی کنم ولی نمی تونستم چون من اینجا رو با عشق ساختمممممممممممم. بابات فقط یه جمله گفت که ارومم کرد گفت برو براش بنویس که مطمئنم یه روزی برمیگردی ومن امید وار شدم .....
خدایا شکرتتتتتتتتتتت محافظ فرشته کوچولوی من باششششششششش تا روزی که دلش خواست برگرده پیش ما البته هر وقت لیاقتشو داشتیم.
نی نی جون دلم برات خیلی تنگ شدهههههههههه.
شنبه عصر 21بهمن وقتی از رشت برگشتیم با بابا رفتیم دکتر تا صدای قلبتو بشنویم و شادی کنیم. منم طبق معمول همه مامانا نگران بودمو منتظر .
تا حالا سنوگرافی نرفته بودم اولین بار بود اونم به شوق تو.
دو بار سنو گرافی شدم اونم توسط یه دکتر فوق العاده بد اخلاق و خشنننننننن.بیرون با بابا منتظر جواب شدیم.
بازش کردم دیدم نوشته یک ساک حاملگی حاوی جنین بی حرکت و ضربان قلب مشاهده می شود.
کم مونده بود پس بی افتم اشکام در امد تنها شانسم این بود که همسرم کنارم بود.
دیگه بعدشو نفهمیدم چی شد از این دکتر به اون دکتر و همه یه نظر داشتند .بچه ای وجود نداره هر چی هم که هست باید از بین بره خیلی زود.
22بهمن راهی بیمارستان شدم و با درد های وحشتناک انگار یه تیکه از بدنم جدا شددد حالا بهترم .نمی خوام از دلیلش چیزی بنویسم حتما تو برای خودت دلیل داشتی، ما رو دوست نداشتی یا....ولی من واقعا راضی به رضای خدا هستم امید وارم خدا هم ازم راضی باشه وبی تابی هامو ببخشه می دونم خدا بزرگتر و مهربون تر از این حرف هاست که بندشو نبخشه.
ولی باید بی تابی هامو تحمل کنه.خدایا بهت حسودی می کنم چون کوچولوی من الان پیش تو هستتتتتت تو ازش خبر داری ولی من نه.
اون روز که خیلی ناراحت بودم خانوم دکتر بهم گفت خدا سرنوشت کوچولوی شما رو درعدم آفرید باید برگرده به اون دنیا نمی دونستم چی بگم فقط گریه میکردم انگار دنیا با همه بزرگیش برام تنگ یود.
خدا به من حق میدی؟؟؟خدایا شکرت من حق ندارم تو کار تو دخالت کنم بچه ی من قبل از اینکه مال من باشه مال تو هست اولش دادی بعدش پس گرفتی منم تسلیمت میشم.
خدایا بهم ثابت شد که عاشق همسرمم هستم هیچی تو دنیا مهم تر از سلامتی و وجود اون برام نیست همیشه پشتش بااااااااااااااااااااشششش.
مامانی خیلی دوست دارمممممممممممممممم زیاد مارو تنها نذار ررررررررر قول بده ،باشهههههههههه من عاشقتمممممممممممم هم من هم بابا جونت. می بوسمت این بوس با همه بوس ها فرق داره عشقم.
اخییییییییییییییییییییییییییش بالاخره تونستممممممممممممم تموم شدددددددددددد نوشتن این پست برام سخت ترین کار دنیا بود بالاخره تونستممممممممممممممممممممممممممممم.
اگر تو بودی الان این شکلی بودی
ولی حالا نیستی فقط یادت هست که ولم نمی کنه. نمی دونم چرا؟


پرواز یک فرشته 


