زندگی پر از عشق منو شوشوزندگی پر از عشق منو شوشو، تا این لحظه: 18 سال و 10 ماه و 26 روز سن داره

داستان شیرین یک عشق

پرواز یک فرشته

1391/11/24 17:07
نویسنده : مامان و بابا
2,155 بازدید
اشتراک گذاری

امشب یعنی همین الان که دارم می نویسم غریب ترین حس زندگیمو دارم حسی که تا الان تجربش نکرده بودم وبرای کسی هم ارزو نمی کنم.

دلم می خواد به گذشته خودم و شوشو نگاه کنم یادمه آذر86 به زور خیلی اتفاقی باهم اشنا شدیم و5سال از اون روز گذشت تا بهم رسیدیم چه روز هایی داشتیم همش برام یه خاطره خوب بوده.چون من واقعا عاشق همسرم هستم و همیشه از خدا بابات دادن چنین عشقی ممنونمممم.

فرشته کوچولوی من 1سال و نیم پیش اینجا رو برات ساختم تا همه اتفاق های زندگیمونو برات بنویسم تلخ و شیرین هرچی که هست بنویسم تا بدونی زندگی چه فراز و نشیب هایی داره.

و جالب بدونی که تو هم برام شیرین ترین خاطره بودی و هم تلخ ترین.گفتنش برام خیلی خیلی سخته عشق مننننننننننننننننننننننننننن خیلیییییییییییییییییییییییییی من این قدر تورو می خواستم که از خیلی وقت پیش باهات حرف میزدم حست میکردم حتی گاهی خوابتم میبیدیم و از وقتی فهمیدم باهامی همیشه دستای کوچیکتو تو دستم حس میکردم حتی عطرشو با همه وجود استشمام میکردم.

10هفته بود که من و تو خیلی بهم نزدیک شدیم خیلیییییییییییییییی و من از خوشحالی در پوستم نمی گنجیدم شاید تو ظاهر کسی احساسات من رو نمی فهمید ولی من یجور دیگه بودم.

حالا چجوری قبول کنم که فرسنگ ها فرسنگ از هم دور شدیممممممممممم و من به این زودی ها نمی تونم ببینمت و بغلت کنممممممممممممممم هااااااااااااااااااااااااا؟؟؟؟؟ برام خیلی سخته کوچولوووووووووووو چرا تنهام گداشتییییییییییییییی؟؟؟؟؟

من مطمئنم که تو ثمره عشق واقعی بودی چون من همسرمو با همه وجود دوست دارمممممم شایدم به خاطر همین پر زدی رفتییییییییییییییییییییییییییییییی ولی من دلم خیلی شکستتتتتتتتتتتتتتتتتت خیلیییییییییییییی هیچ کی نمی فهمه.

ولی من مادر قویی هستممممممممممم صبر می کنممممممممم شاید دوباره دلت برام تنگ شد و برگشتیییییییی.نه؟؟؟؟

نمی دونستم اینجا چی بنویسم می خواستم باهات خداحافظی کنم ولی نمی تونستم چون من اینجا رو با عشق ساختمممممممممممم. بابات فقط یه جمله گفت که ارومم کرد گفت برو براش بنویس که مطمئنم یه روزی برمیگردی ومن امید وار شدم .....

خدایا شکرتتتتتتتتتتت محافظ فرشته کوچولوی من باششششششششش تا روزی که دلش خواست برگرده پیش ما البته هر وقت لیاقتشو داشتیم.

نی نی جون دلم برات خیلی تنگ شدهههههههههه.


شنبه عصر 21بهمن وقتی از رشت برگشتیم با بابا رفتیم دکتر تا صدای قلبتو بشنویم و شادی کنیم. منم طبق معمول همه مامانا نگران بودمو منتظر .

تا حالا سنوگرافی نرفته بودم اولین بار بود اونم به شوق تو.

دو بار سنو گرافی شدم اونم توسط یه دکتر فوق العاده بد اخلاق و خشنننننننن.بیرون با بابا منتظر جواب شدیم.

بازش کردم دیدم نوشته یک ساک حاملگی حاوی جنین بی حرکت و ضربان قلب مشاهده می شود.

کم مونده بود پس بی افتم اشکام در امد تنها شانسم این بود که همسرم کنارم بود.

دیگه بعدشو نفهمیدم چی شد از این دکتر به اون دکتر و همه یه نظر داشتند .بچه ای وجود نداره هر چی هم که هست باید از بین بره خیلی زود.

 22بهمن راهی بیمارستان شدم و با درد های وحشتناک انگار یه تیکه از بدنم جدا شددد حالا بهترم .نمی خوام از دلیلش چیزی بنویسم حتما تو برای خودت دلیل داشتی، ما رو دوست نداشتی یا....ولی من واقعا راضی به رضای خدا هستم امید وارم خدا هم ازم راضی باشه وبی تابی هامو ببخشه می دونم خدا بزرگتر و مهربون تر از این حرف هاست که بندشو نبخشه.

ولی باید بی تابی هامو تحمل کنه.خدایا بهت حسودی می کنم چون کوچولوی من الان پیش تو هستتتتتت تو ازش خبر داری ولی من نه.

اون روز که خیلی ناراحت بودم خانوم دکتر بهم گفت خدا سرنوشت کوچولوی شما رو درعدم آفرید باید برگرده به اون دنیا نمی دونستم چی بگم فقط گریه میکردم انگار دنیا با همه بزرگیش برام تنگ یود.

خدا به من حق میدی؟؟؟خدایا شکرت من حق ندارم تو کار تو دخالت کنم بچه ی من قبل از اینکه مال من باشه مال تو هست اولش دادی بعدش پس گرفتی منم تسلیمت میشم.

خدایا بهم ثابت شد که عاشق همسرمم هستم هیچی تو دنیا مهم تر از سلامتی و وجود اون برام نیست همیشه پشتش بااااااااااااااااااااشششش.

مامانی خیلی دوست دارمممممممممممممممم زیاد مارو تنها نذار ررررررررر قول بده  ،باشهههههههههه من عاشقتمممممممممممم هم من هم بابا جونت. می بوسمت این بوس با همه بوس ها فرق داره عشقم.

 

اخییییییییییییییییییییییییییش بالاخره تونستممممممممممممم تموم شدددددددددددد نوشتن این پست برام سخت ترین کار دنیا بود بالاخره تونستممممممممممممممممممممممممممممم.

 

اگر تو بودی الان این شکلی بودی

 

 

 

 

 

 

 

ولی حالا نیستی فقط یادت هست که ولم نمی کنه. نمی دونم چرا؟

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (32)

معصومه
23 بهمن 91 22:22
وای نه عزیزم من باور نمی کنم.بگو اینجوری نیست..؟بگو تشخیص غلط نمیدونم ی چیزی..؟
عزیزمممممممممم فقط سکوت می کنم...


فدات معصوم جون کاش همه چیز خواب بود ولی این طوره
مامان کوروش
23 بهمن 91 23:01
عزيزم شوکه شدم ، اصلا نمي تونم باور کنم . مي دونم خيلي سخته ، جاي ني ني که حتما خوبه ، انشا... به زودي زود دوباره برمي کرده پيشت .


انشاالله عزیزم ممنونم از همدردیتون
رضوان مامان رادین
24 بهمن 91 9:25
واقعا خبر شوکه کننده ای بود...هنوز تو شوکم.......گلم خدا به شما و همسرتون سلامتی بده..مطمئنم فرشته کوچولو زودی برمیگرده و برای همیشه پیشتون میمونه...مواظب خودت باش


ممنونم رضوان جونم با دعا های شما
مــآمــآنــے
24 بهمن 91 10:20
آخه چرا کوچولو؟
چرا اینجوری باید بشه؟!

مامانی کار سنگینی انجام دادی؟
چیز سنگین بلند کردی؟!

نمی تونم حسم و بگم
خیلی گریه کردم
خیلی
...




قوربونت برم عزیز دلممممممممم نه هیچ دلیل خاصی نداره بعضی ها یهو رشدشون متوقف میشه . گریه نکن اصلااااااااااااااا خواست خداست باید به چیز های خوب فکر کنی و حسابی به خودت برسی
جشنواره تولید کتابهای صوتی کودکان
24 بهمن 91 10:42
دوست بزرگوار مامان و بابای عزیز برآنیم تا بزرگترین کتابخانه صوتی برای کودکان و نوجوانان ، بویژه کودکان نابینا را ایجاد کنیم .برای این کار، کافی است یک یا چندین کتاب مناسب کودکان و نوجوانان را انتخاب کرده، آن را بازخوانی نموه و فایل صوتی را برای ما ارسال نمائید و یا اینکه یکی از قصه ها ،داستانها و متل های محلی خود را با زبان و لهجه خود ضبط و به این جشنواره ارسال نمائید.بدین ترتیب شما علاوه بر اینکه در یک حرکت فرهنگی عظیم سهیم شده اید، بی هیچ هزینه ای جزو پدیدآورندگان کتاب کودک می شوید و همچنین در راه حفظ فرهنگ ، زبان و یا لهجه محلی خود گامی بزرگ را می پیمائید. از شما بزرگوار رسما دعوت به عمل می آید تا در اجرای این جشنواره ، درخواست " همکار افتخاری" ما را پذیرا باشید و با اطلاع رسانی یا هرگونه اقدامی که خود صلاح می دانید، یاری مان نمائید.
مامان عسل و آریا
24 بهمن 91 10:47
وای چشمام پر اشک شد.خیلی ناراحت شدم.انشالله به زودی برمیگرده
مــآمــآنــے
24 بهمن 91 10:56
خدایا یه نی نی بده بهشون
من میدونم یه حکمتی داشته این کارتو بعدا یه کوچولو خیلی بهتر و شیرین تر بهشون میدی

ولی خیلی سخته


انشاالله عزیزم
مانی محیا
24 بهمن 91 11:00
وااای راست میگی چقدر ناراحت شدم. اصلا باورم نمیشه . قبلا خبر مرگ نی نی خاله رو دادی. اصلا فکرشو آدم نمیتونه بکنه. عزیزم غصه نخور. زودی برمیگرده. حتما مشهد برات دعا میکنم..


خیلی خوشحال میشم اگه بدونم تومشهد ازم یاد کردی چون واقعا نیاز دارم
مامان ریحان عسلی
24 بهمن 91 11:04
سلام
با چه شوقی اومدم اینجا بعد از چند وقت ... اشکال نداره هنوز جونی و راه دراز داری حتما صلاحت در این بوده خودتو نباز و به خودت فشار نیار که چرا و چرا ایشالا سال دیگه همین موقع دوباره بیای و خبر نی نی دار شدنت بهمون بدی


چشم عزیزمممممممم ممنونم از همدردی و مهربونیتون
مامان علی خوشتیپ
24 بهمن 91 11:23
سلام عزیزم
وای باورم نمیشه...الهی قربونت برم خودتو ناراحت نکن...نمی دونم الان باید چی بگم!
ایشاالله نی نی بعدی رو به سلامتی به دنیا بیاری


مرسی سارا جون ممنونم انشاالله
مـــآمـــآنــے
24 بهمن 91 19:53
salam azizam
narahat shodam chon ma ba ham dashtim madar mishodim khaba badi bod baram
enshalah nini badi
hich kare khoda bi hekmat nist
rasti
chekar kardi?
chize sangin boland kardi?
bi ehtiyati kardi?


فدات بشم دوستم خیلی ممنونم از همدردیت گلم. نه کار خاصی نکردم فقط یه اتفاق بوده همین
emroz be ye web dg raftam onam hamin khabar o zade bod
akhe chera?


نگاری
24 بهمن 91 23:21
سلام عزیزکم
نمی دونی با چه ذوقی اومدن سراغ وبلاگت و واقعا ناراحت شدم و با تک تک سلولهام درکت کردم
چشمام پر اشک شد
نمی تونم بهت بگم که ناراحت نباش و بهش فکر نکن چون یه چیز غیر ممکنه خدارو شکر که خودت سالمی حالا
هانی واقعا شوکه شدم
نی نی یهویی اومد و یهویی هم رفت



نگاری جون حالا که نی نی داری اولا مواظبش باش بعدش وقتی که باهاش حرف میزنی برای منم خیلی دعا کن
فسقلی مامان وبابا
24 بهمن 91 23:30
عزیزم متاسفم خدا بهت صبر بده و بزودی یک نی نی سالم


مرسی گلم انشاالله
دخترم عشق من
25 بهمن 91 7:54
خیلی ناراحت شدم باور نمیکنم ... متاسفم .. هیچ کار خدا بی حکمت نیست .. ایشالله یه نینی سالم دیگه خدا بهت بده ... صبور باش دوست عزیزم میدونم خیلی سخته ... مثل همیشه محکم و قوی باش


چشم شیرین جون ممنونم ازت ما تسلیم خداییم هرچی برامون بخواد میپذیریم
منا مامان الینا
25 بهمن 91 11:06
عزیزززززززززززززززز دلم بیا بغلت کنم قربون دل مهربونت برم که اینقد غمگین شدی
خانوم گلی نمیگم ناراحت نشو چون سخت بعد از اینهمه خوشحالی و وابستگی بهش از دست بدی جیگر گوشه ات را
عزیز دلم گریه هات را خوب سیر دلت بکن غصه ات را بخور اما بعد که سبک شدی یا علی بگو و بلند شو و زندگی ات را با شادی بساز
نشد نخواست حتما حکمتی بوده که نمونده
یکی دیگه از دوستهای وبلاگیم منا مامان ملیکا اونم مثل تو قلب جنین تشکیل نشد
اما بعد از چند ماه به خواست خدا دوباره باردار شد الان یه فرشته کوچولو داره خیلی هم نازه
مطمئن باش یه بار دیگه بازم یهویی بی خبر خدا یه فرشته ناز دیگه بهت میده
صبر کن و
روحیه ات را از دست نده

باشه عزیز دلم؟


مونا جونم ممنونم از اینکه به یادمی و با حرف های قشنگت بهم روحیه میدی منم دوست دارم نی نی بعدی یهو بیاد این جوری خیلی بهتره دوست ندارم انتظار بکشم باز راضی به رضای خدا هستم و خوشحالم از داشتن دوستان خوبی مثل شما
مامان ترنم کوچولو
25 بهمن 91 11:49
نهههههههههههههههههههههههههههه
اشکم در اومد.اصلا فکر نمیکردم با این پست مواجه بشم.


اکشال نداره خدا بزرگهههههههههههههه


عشقتون مستدااااااااااااااااااااااااااااااااام



قوربونت برم عزیزم ممنونم از محبتت خیلی خیلی ممنونم
مامان فتانه
25 بهمن 91 20:30
وای خیلی ناراحت شدم خانمی خیلی خیلی سخته میدونم ولی امیدتو از دست نده حتما حکمتی توش بود انشالله یکی دیگه....واقعا متاسفام خیلی ناراحت شدم خیلی ناراحت کننده بود


خیلی خیلی ممنونم از همدردیت عزیزم .انشاالله
مامان گیسوجون
26 بهمن 91 15:19
همه حرف هایی که می خواستم بگم رو همه دوستان گفتن
می دونی که درکت می کنم چون خودم پسرم رو تو 32 هفنگی از دست دادم
قوی باش عزیزم فرشته کوچولوی جدید ما رو فرشته های آسمون برات به زودی می آرن اما اون فرشته مامان قوی می خواد اینو یادت باشه
فرشته نازت اون دنیا شفاعتتون رو می کنه خوش به حال ما که یه فرشته شفاعتمون می کنه نه ؟


وای دوستم نمی دونستم شما هم چنین چیزی داشتید حتما هم مال شما هم مال ما حکمت بزرگی توشه.گیسوی گل جای همه چی رو برات چر میکنه .منم شنیدم که این فرشته ها شفاعت کننده اون دنیا هستند حالا مطمئن شدم .آره عزیزم راست میگی
رالومه
26 بهمن 91 18:01
سلامممممم..
واییییییییییییییییییییی شوک عجیبی بود....
ولی دعا میکنم زود زود زود خدا یه دو قلو سالم بهتون بده.....


ممنونم دوست خوبم مرسیییییییی
مایا
27 بهمن 91 11:04
سلام عزیزم دوست خوبم فدای مهربونیت خودت الان بهتر از همه میدونی که این فقط یه اتفاق بوده و ممکنه برای هرکسی پیش بیاد خیلیییییییی سخته برای تو خصوصا خیلی سخته اما میگذره و روزی میرسه که این برات خاطره میشه
آرزو میکنم دورو برت پر از بچه بشه اونقدر سرت شلوغ بشه که هیچوقت یادت نیاد....تو تنها نیستی ببین یه عالمه ادم هستن مثل تو شدنو بازم با امید زندگی کردنو دوباره نی نی اوردن توام حتماااااااااااااااا اینطوری میشی ایشاالله خدا بهت یه نی نی میده دفعه بعد ما هم خاله میشیم ایندفه دوقلو بشه خیلی دوست دارم بوووووووووووس


راست میگی مایا خیلی ها این جوری شدن توکلم به خداست انشاالله خبر نی نی تو هم مارو خوشحال کنه انشاالله سال بعد کلی خبر خوش خواهیم داشت
سارا مامان آرام
28 بهمن 91 12:52
عزیزم حالت رو درک میکنم ؛ ولی چاره ای نیست دیگه اتفاقی که نباید ، افتاد
خیلی خیلی ناراحت شدم از خوندن این پست
نگران نباش خیلی زود نی نی خوشگلت برمیگرده
منم همچین تجربه ای رو یه سال قبل از بارداری روی آرام داشتم ، من هفته 8 بودم که سونو رفتم و گفتن رشد جنین متوقف شده
خیلی روزهای بدی بود خیـــــــــــــلی


توکلم به خداست سارا جون فکر می کنم یه جور امتحان رو پشت سر گذاشتم. به نظرم تحمل اون روز های سخت به داشتن ارام جون می ارزه من که عاشقشم
مامان آرین
28 بهمن 91 15:47
سلام عزیزم .خیلی متاسف شدم این پستت رو خوندم اصلا باورش برام سخت بود.چیزی نمیتونم بگم.......فقط اینکه خودت سالمی یه دنیا میارزه.....انشاالله مامانی قوی خودش رو آماده کنه تا دوباره نی نی بیاد تو دلش واینقدر شاد بشیم که اشک های امروزمون یادمون بره.


قوربونت برم عزیزم خیلی خیلی ممنون از بابان این محبت و همدردی منم منتظر یه نی نی دیگه ام
سیب سرخ کوچولو
29 بهمن 91 0:18
سلام هانی مهربون من.خیلی ناراحت شدم خیلییییییی.ولی میدونم بخدا خیلی زود زود فرشته ی کوچولو برمیگرده پیشت.وقتی میخونم که اینقدر قوی و محکمی بهت افتخار میکنم.تمام باورم اینه که خدا خیلی زود نی نی نازت رو میذاره تو بغلت.به این ایمان دارم قلبا.هانی مهربونم من و بابایی سیب کوچولو مطمینیم که نی نی زودی دلش برات تنگ میشه و میاد.اینو بدون درکت میکنم و کنارت هستم


قوربون تو دوست گلم برممممممممم منم منتظر یه نی نی دیگه ام. انشااالله روی ماه گل پسریتو ببینیممممممممم دوست ندارم ناراحت باشی هااااااااا تو فقط به چیز های خوب فکر کن
مامی مائده
29 بهمن 91 0:20
خیلیییییییییییی ناراحت شدم ادینه جونم خیلییییییی. وقتی سه خط اخر پست ثابتتو خوندم خشکم زد و موهای تنم سیخ شد. اخه یعنی چی؟ وقتی مطلبتو خوندم تازه فهمیدم چی شده شما راه درازی در پیش دارین حالا حالاها وقت دارین واسه بچه دار شدن پس براتون ارزوی سلامتی میکنم. ایشالا دوباره روزی برسه که بیای و خبر اومدن فرشته اتو بهمون بدی. به امید اون روز


فدای تو بشم مائده جونم چی میشه کرد باید صبر کنم باهات موافقم توکل بر خدا
مامان نیروانا
29 بهمن 91 9:14
عزیزدلم!!!!
نمیدونم چرا یه حسی امروز همه ش بهم میگفت بیام بهت سر بزنم، آخه همیشه تو اول بودی و سراغم میومدی مهربون!
اول خاطره ی شب عشقتون رو خوندم و یه کم دلم لرزید، نگران شدم که چرا یه جوریه! و بعد پرواز فرشته رو که خوندم دلم ریخت، شوکه شدم.
هانیه ی عزیزم. منم مهربانوم رو درست بامداد بیست و دو بهمن از دست دادم و انگار سنش هم همینقدر بود. دنیای عجیبیه! نه!
برات میگم که نگران نباشی و اصلاً غصه نخوری. سخته و این روزا همه ش بغض داری ولی میگذره و تو باز امیدوار و قوی، بسوی مادر شدن پیش میری. تا میتونی شاد باش و خودت رو تقویت کن. مطمئنم نی نی آسمونی ِ شما دوباره توی کالبد جدید و با یه قلب تپنده و همیشه عاشق به آغوشتون برمیگرده.
دوسِت دارم عزیزم و آرزو میکنم همیشه شاد باشی مهم عشق تو و همسریه که همیشه جاودانه ست.
راستی سپندارمذ مبارک. امروزم روز عشقه و از نوع کاملاً ایرانیش عزیزم. به شکرانه ی امروز پاشو و کلی همسریِ مهربونت رو شاد کن و حال و هواش رو عوض کن. مطمئناً اونم غم داره ولی به حکم مردبودنش تکیه گاهِ تو شده. پاشو و با شاد بودن خودت دلش رو گرم کن. میبوسمت عزیز دلم


فدای محبتت فریبا جونم دیگه زندگیه دیگه حالا داره این روشو نشون میده. چه تفاهم عجیبی عزیزم من 22 بهمن هیچ وقت از ذهنم پاک نمیشه.
منم این روز عاشقانه رو بهت تبریک می گم نیروانای عزیزمو ببوس ممنونم از همراهیت مهربونم
مامان دوقلوها
29 بهمن 91 17:10
وای نمیدونم چی بگم خیلی وقت بود نبودم امروز اومدم ودیدمکههههههه........ خیلی ناراحت شدم


ممنونم از همدردیت عزیزم
♥ مامي ملودي جون ♥
30 بهمن 91 11:11
الهي عزيزم اولش كه اومدم وبلاگ گفتم واي بالاخره نيني دار شد اما چند خط بعدي كلي ناراحت شدم . انشا الله كه خيره . مطمئن باش خدا هيچ كاريش بي دليل نيست عزيزم ميدونم سخته اما بايد قوي باشي تا يه نيني ناناز ديگه بياد توي دلت


ممنونم عزیز دلم توکلم به خداست
زهرا
2 اسفند 91 15:50
وقتی شنیدم حامله شدین خیلی خوشحال شدم
اما حالا اینقد ناراحت شدم که بغض گلوم رو گرفت
انشاا.. یه نی نی دیگه جای اون رو پر میکنه


ممنونم زهرا جون قوربون دل دریاییت
یک عاشقانه آرام
5 اسفند 91 12:08
خدای من.....................
نمیتونم بگم چه حالی دارم الان....ببخش منو و .....خیلی متاسفم


نسترن جون دیدییییییییییی
مامان صدف
7 اسفند 91 11:03
آخی
من نمیدونستم همین الان فهمیدم.
زن داداش منم مشکل مشابه همین براش پیش اومده بود. البته اون طفلی بچش از 2 ماهگی تو شکمش مرده بود و تا 4 ماهگی نمیدونست.
خیلی عذاب کشید ولی خدا الان بهشون یه دختر کوچولوی دوست داشتنی داده که آخرای فروردین 92 به دنیا میاد
خدا مهربونه. مطمئن باش حتما" یه حکمتی توش بوده.
براتون ارزوی سلامتی و آرامش دارم.


ممنونم مامان صدف مرسی منم توکلم به خداست برام دعا کنید
مامان ماهان
22 اسفند 91 22:28
سلام عزیزم.چند روز بود به یادتون بودم ولی نتمون قطع بود.اومدم بهتون سر بزنم اما انتهای پست ثابت رو که دیدم جا خوردم. خیلی متاسفم عزیزم.نمیدونم حکمتش چی بوده.ولی خدا هر وقت یه چیزی رو از من گرفته بعد طوری جبران کرده که خودم توش موندم.خدا نی نیت رو دوباره برمیگردونه اما مطمئنا یه طور که سورپرایز بشی. ایشالله خودت و همسر مهربونت سلامت و شاد باشین.نی نی هم زودی بیاد دوباره پیشتون.آمین.
مریم
4 شهریور 92 17:21
این پستت رو که خوتدم خیلی گریه کردم یاد خودم افتادم ایشالا پسرت سالم میاد تو بغلت