زندگی پر از عشق منو شوشوزندگی پر از عشق منو شوشو، تا این لحظه: 18 سال و 10 ماه و 29 روز سن داره

داستان شیرین یک عشق

حوله بچگی هام

مامان جون مدت ها پیش من این حوله رو تو خونمون پیدا کردم بعد متوجه شدم که حوله دوران کودکیم هست که باهاش حموم می کردم این قدر ذوقیدمممممممممممممممم که نگوووووووووووووو البته اون موقع که بچه تر بودم یادمه باهاش بازی می کردم یعنی میچیدمش  دور عروسک هامممممممممممم فکر کنننننننننننننن یادش بخییییییییییییییییر چه روز هایی بود چند وقت پیش دیدیم خیلی کثیف شده لاک و رژ لب و این چیز ها چسبیده بود بهش (قابل توجه که وقتی من بچه بودم با چه وسایلی بازی می کردم ههههههههههههههههه) . منم دادمش به دختر عمه مامانم که تو شستن وسایل سفید استاده ایشونم لطف کردن برام شستند بهم تحویل دادند البته یه حوله سفید کوچولو هم داره. منم اینو گذشتم لا...
27 مهر 1391

دفتر خاطرات

  سلام نفس مامان خوبی عشقممممممممم؟؟؟ این دفتر خوشکل رو خاله مریم عید پارسال به همراه چیز های دیگه بهم هدیه داد تا حالا چیزی توش ننوشتم ولی می خوام اگه وقت شد و تونستم در حد دو سه خط  هرشب پرش کنم این دفعه دیگه از تو نمی نویسمممممممممممم روز مرگی هامونو خیلی خلاصه یاد داشت می کنم البته تو این کارا تنبلم . الان این قدر خوابم میاد مامانیییییییییییی که نگوووووووووووووووووو خواستم فیزیک بخونممممممممم دیدم مخم کار نمی کنه آخه گشنمم هست رفتم سراغ غذا درست کردن یه کمی عدس پلو پختم برای نهار خودم و شام بابا حالا منتظرم بپزه تا یه دل سیر بخورممممممممممممممممم . دیگه خبر مبری نیست همه چیز در امن و امان استتتتتتتتتتتت سوگولی من...
24 مهر 1391

روز های خوب زندگی

حمید عزیزم بالاخره روز های خوب زندگیمون که مدت ها انتظارش رو کشیدم رسید . من الان در اوج آرامش هستم . هر روز ساعت هایی روکه کنارم  نیستی با درس خوندن سپری می کنم . و منتظر میشم تا برگردی نمی دونی وقتی زنگ در صدا می خوره چقدر خوشحال میشم بدون اینکه دست خودم باشه می خندم و پشت در قائم میشم تا برسی بالا. همون چایی که باهم می خوریم برام خیلی لذت بخشه و بیشتر از این خوشحالم که زندگی همون جوری که فکر می کردم ساده تر از اونیه که همه برام توصیفش می کردند درسته که 6 ماه گذشته رو هم باهم زیر یک سقف بودیم ولی الان زندگیمون کامل تر شده و وابستگی من به تو بیشتر الان دیگه تصور اینکه یک روز هم کنارم نباشی برام محاله.شب که وقت خواب میشه من دل...
23 مهر 1391

تصمیم من

      مامان جون سلام خوبی؟؟ امدم یه خبر بهت بدم راستش یهو به ذهنم رسید و تصمیم گرفتم عملیش کنم . می خوام این دفعه هر لباس و یا هرچیز خوشکلی دیدم برات بخرم هرچی خربدم عکسشم برات میزارم .همشونو تو یه کیف خوشکل قرمز که دارم جمع می کنم و تا  آمدنت حفظش می کنم نمی دونم شاید به بابا هم نشون ندم البته من حرف تو دلم نمی مونه سریع لو میدم . پس از این به بعد منتظر باش.   ...
21 مهر 1391

یه روز پاییزی

سلام پری قشنگم دوباره پاییز شروع شده و من دلم گرفته اخه من اصلا پاییزو دوست ندارم. الان یه ادینه تنبل و چرکولک و خواب الو نشسته جلوی سیستم فکر کن از صبح تا به حال هیچ کاری نکردم .حموم نکردم ،درس نخوندم ، غذا نپختم، خونه تمیز نکردم همین جور ولو شدم رو زمین.تازه بابا هم تو راهه و میاد خونه تنها کار مثبتی که انجام دادم ظرف قورمه سبزی رو از فریزر اوردم بیرون. به نظرت چرا؟؟؟؟ هوا ابریه حالا یه کم خورشید خانوم درامده انگار اونم جون نداره  من الان دقیقا دو هفته است موندم تو خونه خیلی حوصلم سر رفته تازه دلتنگ شمالم هستم وقتی فکر می کنم نمی تونم تا تابستون برم خونه بیشتر دلم تنگ میشه.   امروز برنامه دارم با بابا  برم ...
20 مهر 1391

بدون عنوان

      سلام بابایی.خوبی. دلم برات تنگ شده هاااااااااااااااااااااااااااااا. هر روز مامان با من بحث میکنه که زود بیارمت پیش خودمون ولی من میگم زوده چون بیاد شرمندش میشم. پس یه کم صبر کن برات برنامه دارم مواظب خودت باش برای مامان هم دعا کن قبول شه می بوسمت باباحمید
20 مهر 1391