X

داستان شیرین یک عشق
درددل من و نی نی گلم
لینک دوستان

حالا از نوشتن این کلمات احساس وجد می کنم. فکر نمی کردم به این زودی این خبر رو اینجا ثبت کنم. ولی خدا هدیه بزرگی بهم داد . شکرش رو به جا میارممممممممم. دوست دارم خدایا تو همه لطفتو برای من و همسرم تموم کردی. در همه مراحل زندگیم حضور پررنگتو حس کردم. هیچ وقت منو تنها نذااااااااااار.

کوچولوی دوست داشتنی من. من و بابا حمید در تاریخ 28آبان 86 آشنا شدیم و بعد از 4  سال در تاریخ 17 شهریور 90 باهم عقد کردیم  و یک سال بعدش در تاریخ 16 شهریور 91 جشن عروسیمون برگزار شد و 4 ماه بعد از عروسی در حالیکه هردو شدیدا درگیر درس بودیم در تاریخ 12 دی ماه ساعت 8:30 شب متوجه حضور یه کوچولو شدیم که قراره همه زنگیمون بشه.

امید وارم قدم های کوچولوت برای همه خوب باشه و بهترین روز ها رو برای ما  رقم بزنه.


وما در تاریخ شنبه21 بهمن در هفته 10 ام از این نه ماه متوجه شدیم فرشته کوچولوی ما فقط7هفته زندگی کرد و از همه زندگی یه قلب کوچیک تپنده داشت که اون رو هم از دست داد و با ما خداحافظی کرد تا شاید اگه دلش بخواد دوباره برگرده.

 من و باباش همیشه منتظرشیم.

 

 

 فرشته ی ناز من در تاریخ 8خرداد برگشت پیشمون... عاشقشیممممممممم باید قول بده همیشه پیشمون بمونهههههههههههههههههه

پسرم ارتین جون در تاریخ 29دی ماه 92 به دنیا امد و یک دنیا شادی برامون به ارمغان اورد.

 


نی نی های زمستان 92 دوستان ارتین خاننیشخند

[ يکشنبه 13 بهمن 1392 ] [ 11:36 ] [ مامان و بابا ]

سلام به همه خوانندگان وبلاگم نوروزتون مبارک انشاالله سال خوبی درپیش داشته باشین .امروز روز ۴عیده و امدیم رشت مثلا قرار بوده من درس بخونم که نشده هم تنبلی کردم و هم هفته قبل عید انفوولانزا گرفتم هم پرستار ارتین گذاشت رفت و با ارتین تقریبا درس خوندن محال بود  .حمید از ۲۱اسفند امده منم دوروز بعدش مریض  شدم  یکمم هرید کردم کیف و کفش و مانتو گرفتم ۲۹اسفندم خواهرم امد و جمعه خالم به مناسبت قبولی پسر خاله شام مارو مهمون کرد منم انگشتر خوشکلمو که حمید دو ماه پیش برام گرفته بود انداختم دستم و گمش کردم و کلی غصه خوردمممم دیگه هیچییی اون شب قرار بود سال نو شروع بشه و ما قبلش خونه رو تمییز کردیم و هفت سین چیدیمو خواهرم برای سال تحویل امد خونمون ارتینم که تا 2شب بیدار بود تا بخوابه ۳شب شد روز بعدشم که بدخواب شدو لباس نوهاشو با گریه و زاری پوشید رفتیم خونه مادرجونم نهارم خونه بابام بعدشم رشت همیشه هم ارتین چسبیده بود به حمید نمیزاشت یه چایی بخوره یکمم دندونش اذیت میکرد که در حال جوونه زدن بودو الان کامل درمده شب برنامه نداشتیم بمونیم اما حمید خسته بودو موندیم ولی ارتین تا ۳صبح بیدار بودو گریه زاری راه انداخت ماهم سه صبح را افتادیم سمت لاهیجان تا رسیدیم ۴صبح بود تا ۱۲ظهرش لالا بودیم دو روز بعدشم کماکان بیرون بودیم و خونه تا امروز که دلمون گرفت وگفتیم یه سر بیاییم رشت و دو سه روزی بمونیم .میخوام عکس بزارم چون با گوشی مینویسم نمیشه .

حالا کارایی که ارتین میکنه:

دیگه کامل یاد گرفته راه بره ۸تا دندون داره.ددو مه مه,بابا میگه و خیلیییییی خیلیییی شیطونههه .تازه پرستارسم سر عیدی دعوا کرد و گذاشت و رفت.

انشالله بزودی بیام و پستمو با عکس کامل کنم 

[ سه شنبه 4 فروردين 1394 ] [ 20:53 ] [ مامان و بابا ]

یکشنبه 5بهمن هست همسری دیروز رفت تهران و من موندم با یک عالمه کار عقب افتاده درس های نخونده و استرس های گاه و بیگاه زیبا.

ارتین جونم یک هفته از یکسالگیش گذشت به همین زودی به سرعت برق و باد .دوشنبه پیش واکسن 1سالگیش رو زدیم و 5شنبه دوم بهمن جشن تولدش با حضور 25تا مهمون برگزار شد خیلی خوش گذشت با عشق علاقه همه کارهای تولد پسری رو انجام دادم. دوشنبه 28 دی  همسری بعد از یک ماه امد خونه اخ که چقدر دل تنگش بودم بودن اونم زود گذشت روز هایی که نیست به  اندازه یک قرن طولانی هستن و روز هایی که هست زمان به سرعت میدوه همیشه وقتی میاد بغض لحظه رفتنش نمیزاره از بودن باهاش لذت ببرم یک سال از این رفت و امد ها گذشت کاش بقیه ش هم که نمیدونم تا کی اد امه داره زود تر بره.

خلاصه یک ماه انتظارم برای امدن حمید و تولد ارتین تموم شد و پیوست به خاطره های خوب.

راستی ماشین خریدیم پراید 131 مدل 88 خندونکبالاخره حمید راننده شد و من کنارش نشستم زبان. جمعه اخر شب خواستیم موقع برگشت از خونه مادرجون یه چرخی بزنیم پسرک چنان بلوایی راه انداخت که پشیمونمون کرد وابستگی ارتین به باباش خیلی عجیبه وقتی بابایی باشه ارتین دیگه هیچ کی رو نمیخواد جز بغل بابا حمید اگه لحظه ای زمین بشینه به پهنای صورتش اشک میریزه.غمگین

تو این سن بیشتر از قبل برام شیرینه دلم براش تنگ میشه هنوز بلد نیست راه بره ولی بقیه کاراش متناسب با بچه های یه ساله هست . خدایا شکرت به خاطر همه چیز به خاطر خانواده خوبم ، همسر مهربونم ، پسر سالم و خوشکلم ...ولی من هنوز خیلی چیزا ازت میخوام هواست به من باشه کمک میخوام ارامش میخوام هر چی بهم دادی شکر بیشتر بده....

راستی یه فرشته کوچولو تو راهه ... ایلیای عزیزم .. پسر خاله ارتین... پسر خواهر عزیزم که انشاالله ورودش برای من خوش قدم باشه و دانشگاه قبول شم . تیر ماه میاد انشاالله خدا حفظش کنه برامون عکس سونو رو که خواهرم فرستاد خیلی ذوقیدم دوسش دارم منتظرم یه انتظار شیرین و قشنگ مثل انتظاری که برای دیدن ارتین داشتم...خندونک

وای چقدر حرف دارم ... ارتین رو برای 1سالگیش بردم اتلیه عکساش و خیلی دوست دارم.

دیگه اینکه از امروز پست ها میرن تو موضوع 1سالگی تا 2سالگیخندونک

خدایا به همه از این حس های قشنگ بده تو دل همه شادی بیار به تن همه سلامتی ....

به یاد دوستای خوبمم هستم و دوسشون دارم.

حالا بریم عکس ببینیم

 


ادامه مطلب
[ يکشنبه 5 بهمن 1393 ] [ 14:51 ] [ مامان و بابا ]

پسر عزیز مامان الهی مامان فدات بشمممم اقا شدی بزرگ.شدی همه زندگیم شدی این قدر اسیزتم که وقت هیچ کاری ندارم درس هم که دارم دیگه خودت فکرشو بکن چقدر سرم شلوغه تو بیشتر وقتا با مامان جمیل و خاله ناهید پرستارت هستی ای سرشلوغی و درس نزاشته از اولین سال بودن با تو نهایت لذت رو ببرم ماشاالله خیلی شیطون و بلا هستی ولی تو دل برو و شیرین کل فامیل عاشقتن پسرم امروز تولد حضرت محمد به قمری شما یکشاله شدی چقدر همه چیز زود تموم شد چه شبها تا صبح بیدار بودی و گریه کردی هنوز عطر دستای کوچولوت تو بیما رستان پیچیده تو مشامم خوشحالم که حالا اون روز های سخت و شیرین تموم شده و تو مرد شدی بزرگ.شدی میدونم کم کاری کردم خیلی از خاطراتت رو ثبت نکردم ولی بخدا نشده ولی نوشتم که روزی اینجا مرتبشوم کنم قراره ۲بهمن که بابا امتحانشو میده و میاد برات تولد بگیریم انشاالله بشه عکساشو برات بزارم دیروز بردمت اتلیه کلی گریه کردی ولی عکسات قشنگ.شده یک عالمه کار جدید یادگرفتی من هر روز عاشق تر میشم دو هفته هست بابایی نیست دلم خیلی براش تنگههه امتحان داره و سرش شلوغه ما شب ها میاییم خونه مامان جمیل میخوابیم تو این رفت و امد ها اذیت میشی ولی مجبوریم کلی برنامه برات دارم فقط میخوام سد کنکور برداشته شه 

مهربونای من دوستای خوبم دلم.برای تک تک تون تنگه ممنو ببخشید که نشده سر بزنم بهتون ولی حتما میام بوسسسسس برای همه شما

[ جمعه 19 دی 1393 ] [ 23:27 ] [ مامان و بابا ]

سلام خدمت دوستای گلم میدونم که باز کم کاری کردمو تقریبا دو ماهه چیزی ننوشتم مطلب که برا نوشتن زیاده اما حس و حالش نیست نمیدونم چرا:-(حالا که مینوسم با گوشیم و شدید سرما خوردم در حدی که توان روشن کردن سیستم ندارم و ولو شدم رو تخت ارتینم با خاله ناهید تلویزیون تماشا میکنه حسابی از درس عقب موندم نه از برای تنبلی بلکه به خاطر اتفاق هایی که مثل خروس بی محل افتادن بابای ارتین تو راهه و انشاالله به مدت یک هفته کنار ماست.خوب برم سر وقت متنی که یه هفته هست اماده اش کردم ولی نشده ثبتش کنم.

ارتین قصه ما نه ماه و ده روزشه گل پسرم حسابی بزرگ شده الان از انواع غذا ها میخوره ولی به سبک خودش ماشاالله خوش اشتهاست و تو غذا خوردن اصلا اذیت نمیکنه عاشق میوه مخصوصا سیب هست ولی چند وقتیه از موز زده شده .کاملا میشینه و چهار دست و پا راه میره .وای از وقتی که بیفته رو دندده لججج دیگه نمیتونی جمعش کنی گاها ممکنه تا یک ساعت مدام گریه کنه مخصوصا شب اولی که باباش میره تهران حسابی بیتابه.پسر گلم ۲۵شهریور اولبن مرواریدش درامد و بعدش این قدر اتفاق های جور واجور داشتیم که تا۱۷مهر براش به جشن کوچولو گرفتیم که خیلی خوش گذشت حالا حتما عکس هاش رو بواتون میزارم البته الان با گوشی هستم و اپلود عکس ها سخته قول میدم پست بعدی فقط عکس باشه.۲۸مهر نه ماه ارتین تموم شد و رفتیم بهداشت برای کنترل قد و وزن که پسری نه.کیلو و ۶۹سانت بود و همه چیش خوب بود سکر خدا.امسال عید قربان اولین عید قربان ارتین بود رفتیم خونه مامان بزرگم و ارتین.و ببعی باهم عکس انداختن خیلی روز خوبی بود بقیه روز هارو اغلب پسرم تو خونه هست و مامانی مشغول درس خوندن هر پنج شنبه و جمعه هم خونه مامان جمیلیم و مادرجونی تا تنوع بشه برا بچم.هفته پیش مامان جونم از مشهد برگشتن و کلی سوغات براش اوردن که عکساشو میزاوم اینجا.

با امدن محرم لباس سقایی ارتینو اماده کردم تا تاسوعا و عاشورا تنش کنم پسرم یه طبل خوشکل هم داره که با چوبش میکوبه رو طبل و حسابی بازی میکنه.راستی ارتین مم و بب هم میگه یه سری چیز های دیگه هم میگه که فقط خودش سر میاره.

خیلی چیزا هستن که باید عکسشونو بزارم براتون انشاالله پست بعدی یک پست پر عکس خواهد بود

[ پنجشنبه 8 آبان 1393 ] [ 10:34 ] [ مامان و بابا ]

سلام بر همگییییییییییی این قدر حرف ها هست که نمیدونم از کجا شروع کنمممممم این قدر دلم براتون تنگ شده که دلم میخواد یهو همه وبلاگ ها رو باز کنم همه مطالب نخونده رو بخونم...اما چرا کم پیدا شذیم و چی کارا میکنیم...

الان که مینویسم ارتین هفت ماهو ده روزش تمام شده و خوابیده حمید خونه هست و فردا بلیط برگشت به تهران گرفته.

جونم براتون بگه که بعد از سفر تهران از همون اول تابستون درس رو شروع کردم به ماه رمضون بر خوردیم و کارم سخت شد مامانم با زبون روزه از ارتین نگه داری میکرد و من میخوندم ماه رمضون تقریبا هر هفته حمید میومد و من از اسباب کشی هر هفته به خونه خودم و خونه بابام خسته شده بودم این شد که تصمیم گرفتیم برا ارتین پرستار بگیریم و تو خونه خودمون بمونیم من مشغول درس بشم .اخر ماه رمضون حمید ده روز امد پیشمون خواهرمم امد و یه پنج روزی موند یکم دور دور کردیم شب عید فطر بیست تا مهمون داشتم خیلی سر شلوغ بودم هم درس هم کلاس خلاصه حسابی درگیر شدم بعد رفتن خواهرم رفتیم رشت چند روزی موندیم قرار بود یه شب بمونیم ولی سه روز طول کشید خیلی خوش گذشت هم درس خوندم هم تفریحح کردم . واکسن شش ماهگی ارتین جونو 28 تیر زدیم و خدارو شکر پسرم اصلا اذیت نشدد. از ااخر پنج ماهگی هم شروع کردیم به غذا دادنش و خدارو شکر خیلی خوش غذا هست از میوه و غذا هر چی که براش مفید باشع میخوره. عاشق نون بربریه پسرممممممم اینجاست که ثابت کرده رگ ترکی داره

الان دیگه کامل میتونه بشینه و با اسباب بازی هاش بازی میکنه و با رورئک همه جا خونه بدو بدو میککنه ددو هفته هست مستقر شدیم خونه خودمون و خاله ناهید پرستار ارتین ازش مراقبت میکنه من مشغول خوندنم خدارو شکر ارتین راحت با پرستارش کنار امد و باهم جورن .چهر شنبه تو هفت ماهو یک هفتگی بردمش بهداشت برا وزن و قدش پسرم وزنش خوبه 8/250 هست ولی قدش کوتاهه تازه شده 67خندونک

بخدا جمع و جور کردن این همه حرف نگفته خیلییییییییییی سختههههههههههه حق بدین بهمممممم.

تصمیم کبری گرفتم که از این به بعد هر 5شنبه وبلاگ ارتین و اپ کنم که همه اتفاق هارو بنویسمزبان

لحظات بودن با ارتین خیلی زود میگذره ... برا منی ه درس دارم خیلی سخته نه میشه دل از ارتین بکنم نه از درسم

از بابای ارتینم بگم که خوبه مشغول درس و کاره هر دو هفته رفت و امد میکنه خیلی براش سخته ولی به عشق ارتییییین تحمل میکنه.

ارتین ما هنوز بی دندونه ... چهار دست و پام نمیره ...ولی با کنجکاوی همه جارو میپاد...

حالا دیگه حرف نمیزنم براتون عکس میزارم ...عکس ها زیادن در حد توان گلچین میکنم براتون.

منتظرم باشین که برسم خدمتون و نوشته های زیباتونو بخونم

 

 


ادامه مطلب
[ شنبه 8 شهريور 1393 ] [ 22:30 ] [ مامان و بابا ]

امدم تا پسری خوابه از خاطره سفرمون بنویسم.این مسافرت در واقع اولین سفر ارتین محسوب میشد و به خاطر حجم درس و کار من و باباش فکر نکنم تا 1سال مسافرتی در کار باشه .

بابای ارتین برا 13خرداد امد لاهیجان و 24تیر یک امتحان دیگه داشت برگشت تهران.خواهرم 20خرداد از تهران  امد تا دوشنبه پیشمون بمونه ما همش سرگرم مهونی رفتن و تفریح کردن بودیم روز 4شنبه که خواهرم رسید روز جوان و تولد حضرت علی اکبر بود خواهرم همیشه تو این روز مراسم میگیره امسال مراسمش خونه مادربزرگم برگزار شد ما هم با ارتین رفتیم ولی همش تو ااق بودیم ولی کلن ارتین بغل همه رفت و خوش اخلاق بود فرداش روز 5شنبه عصری رفتیم دریا خیلی حال داد  اولین دریا رفتن پسرم بود خیلی ذوق میکرد وقتی در جهت باد میگرفتمش ذوق میکرد شبش قرار بود بیرون بریم ولی من این قدر خسته و خواب الود بودم که خوابیدم فرداش جمعه تولد حضرت مهدی خونه مادربزرگم جشن بود همگی اونجا جمع شدیم ارتین بیشتر جشنو تو اون شلوغی خوابید و اذیت نکرد همه بغلش میکرد ن شبش قرار بود برا نیروانا تولد بگیریم یه جا رزرو کردیم ما شام و مهمونا بعد شام امدن کیک و چایی خوردیمو موسیقی شنیدیمو تا دیر وقت برگشتیم جای حمید خیلی کنارم خالی بود میدونستم داره برا امتحان فردا اماده میشه شنبه صبح که جایی نرفتم ولی عصرش رفتم ارایشگاه موهامو کوتاه کردم چون خیلی میریخت به خودم رسیدم و اماده شدم که فردا بریم تهران دیدن بابا.

فردا صبحش حدودای 9راه افتادیم و از راه مازندران رفتیم تو را خیلی پسر خوبی بود میخوابید سر ساعت شیر میخورد بازی میکرد دوباره لالا .جاده خیلی پیچ دار بود دل و روده ام امد تو حلقم ولی قشنگ و با صفا بود و یه جا هاییش خنک بود تو را غذا خوردیم تا رسیدیم تهران حدود 6عصر بود بابا حمیدم حدودای 7-8پیشمون بود کلن یه 10 روزی تهران بودیم صبح ها خاله مهدیه سر کار بود و ما با نیروانا میموندیم عصرا هم میرفتیم میگشتیم عصر دو شنبه با پسری رفتیم محل کار بابا دنبالش بعدش بهار و جمهوری گشتیم و چند دست لباس برا پسری خریدیم سه شنبه با بابا 2تایی رفتیم بیرون تو موندی پیش خاله مهدیه 4شنبه هم لباس تنت کردم ببرم بیرون دیدم این قدر ناز خوابیدی دلم نیومدو تنها با بابا رفتیم ونک پاستیل خریدیم ذرت مکزیکی خریدیم و خوردیم و دلمون برات تنگ شد زودی برگشتیم خونه .5شنبه رفتیم خونه خاله زهرا دیدن نازنین جون شما بساطی درست کردین باهم جفتتون بهم میزدین زیر گریه ما که چیزی نفهمیدم همش داشتیم شمارو ساکت میکردیم شبش هم رفتیم باغ لاله پونک که خیلی خوش گذشت.

جمعه صبحم رفتیم برج میلاد از اونجا شهرک سینمایی و عصرش خسته و کوفته رسیدیم خونه من به نیروانا قول دادم براش کاپ کیک بپزم و از اون کاپ کیک قابلمه ای ها درست کردم روشم گاناش واسمارتیز ریختم خیلی خوشمزه شد دیگه اون روزو جایی نرفتیم شنبه نوبت اتلیه برات  گرفتم بابا ساعت 5امد و باهم رفتیم عکس انداختی که عکسات عالی شدن تازه اینم بگم این قدر اسباب بازی هتو کردی دهنت 5شنبه صبح متوجه شدم  کل دهانت برفکی شده مجبور شدم ببرمت دکتر که بهت قطره داد تا خوب بشی و اینم شد چک اپ 5ماهگیت مطب دکتر رو به روی مطب دکتری بود که برا بارداری میرفتم کلی خاطره برا من و بابا زنده شد خندیدیم همش فکر میکدم اگه تهران بمونیم همون دکتر اطفال رو به مطب زنان میشه دکترت که قسمت شد یکبارم بری پیشش.

تا شنبه رو تعریف کردم که رفتیم اتلیه شبش هم که بازی ایران بود رئ صورتت شیطنت کردم و پرچم کشیدم خیلی ناز شده بودی برات لباس جام جهانی هم خریدم که یاد گاری  برات بمونه .1شنبه  بازم گذاشتمت خونه چون هوا خیلی گرم بود با بابا رفتم انقلاب کتاب درسی میخواستم خریدم سر راه یک شال سرخابی خریدم بابا هم گشه بود رفتیم یه پیتزا زدیم و برگشتیم خونه.2شنبه برات نوبت چک اپ چشم گرفتم  سمت صادقیه بود با عمو علی رفتیم و شکر خدا گفت سالمی و مشکلی نداره .سه شنبه هم اخرین روز مسافرتمون بود عصرش قرار داشتیم با خاله المیرا و ازاده تو یه کافی شاپ ما زود تر رسیدیم تو این قدر عالی بودییییییی اقا همه اونجا عاشقت شدن میخواستن بغلت کنن اما چسبیدی به من رفتی تو بغل خاله ها با هاشون خندیدی اونا هم زحمت کشیدین برات 2تا اسباب بازی خوشکل اوردن که گذاشتم تهران بمونه خاله مهدیه با خودش بیاره بابا امد دنبالمون یکم دور زدیم و برگشتیم خونه عکساتم حاضر شدو رفتم گرفتم بعدش تند تند اماده شدیم رفتیم قیطریه برگر ذغالی که من عاشقشم  تا برگشتیم دیگه خیلی دیر وقت بود تو لالا بودی.

فرداش قرار بود برگردیم ساعت 15/7 بلیط هواپیما داشتیم عمو علی مارو رسوند ساعت 5راه افتادیم تو فرودگاه خواب بودی یهو پا شدی  محیط برات تازه بود با تعجب همه جارو نگاه میکردی کم کم رفتیم سوار شیم تا نشستیم تو هواپیما شروع کردی گریه خوابت میومد پساوتن دادم بهت خوابت برد تا خود رشت کل پرواز 38دقیقه بود خیلی عالی و راحت رسیدیم از اونجا هم با ازانس امدیم لاهیجان خونه خوذمون هوا فوق العاده گرم و شرجی سریع حمومت دادم خنک شدی و خوابیدی مامان جمیل برامون نهار اورد  دیگه ازگرما فرار کردیم خونه مامان جمیل دیشبم که خونه مامان جون بودیم بابا الان تو راه تهرانه .فردا هم که ماه رمضان هست .

این خاطره سفر ما بود که دست خاله مهدیه و عمو علی درد نکنه که این خاطره قشنگو برامون ساختن خیلی خوش گذشت و الان خیلی دلتنگ  اون روزام.

امروز رسما درسم شروع میشه برام دعا کنید .

ادامه مطلب و عکس ها

نوشته شده در شنبه 7تیر93


ادامه مطلب
[ چهارشنبه 11 تير 1393 ] [ 20:21 ] [ مامان و بابا ]

سلام دیروز ۳۱خرداد بود و سه سال گذشت از روزی که اینجارو ساختم تا برات بنویسم از همه چیز از خوشی ها از بدی ها از ارزو ها عزیز دلم اون روز ها تو نبودی پدرت هم نبود فقط ارزوی داشتنت بود ویک دل نگران روز های سخت گذشتند سربع تر از برق و باد پدرت با یک دنیا عشق رسید و اندکی بعد تو امدی همه زندگی من  دوستت دارم پسرک شیرین من

قابل توجه دوستان گلم امروز ۳سال از تاسیس وبلاگ پسرم میگذره و اینجا بودن بهانه ای شد برای داشتن دوستان گلی مثل شما خوشحالم که اینجارو و همچنین شمارو دارم.

ارتین من امروز ۵ماه و ۴روزشه و ما تهران هستیم و ارتین برا اولین باره که مسافرت میکنه کلی حرف براتون دارم بزودی برمیگردم

[ يکشنبه 1 تير 1393 ] [ 11:23 ] [ مامان و بابا ]

امروز صبح این قدر غرق در خاطره پارسال بودم که تصمیم گرفتم حتما تو وبت ثبتش کنم.

پارسال 5شنبه نهم خرداد اولین بار از وجودت باخبر شدیم.حوالی عصر بود ساعت 4چند تا بی بی چک تو کشوی چوبی وسط هال بود که 2-3تاشو چند روز قبل امتحان کرده بودم و نتیجه منفی شد مشغول تمییز کاری بودم کارم تقریبا تمام بود یهو وسوسه شدم اون یکی باقیمانده رو هم امتحان کنم حمید مخالف بود یعنی اون چند روز بس که مخش رو خورده بودم دیگه ذوقی نداشت ولی من امتحان کردم و دیدم بلههههههه وروجک ما امده وبا کلی خوشحالی خبرو ابلاغ کردمممم .بعدشم رفتیم 2تایی بیرون رفتیم سمت ونک 1مانتو بارداری ابی خریدمخندونکو یک کفش و روسری شاممونم بیرون خوردیم کلی پیاده روی کردم و 3تا بی بی چک دیگه هم خریدم حالا هر روز 1بی بی چک میزاشتم تا مطمئن شم.فرداشم نهار رفتیم خونه پسر عمع حمید شبش هم خونه خواهرم که از مشهد امده بود...شنبه هم ازمایش دادم و نتیجه مثبت شد و ارتین رسما" خبر داد که داره میاد و اغاز دوران خوش بارداریییییی هیییییی چه زود گذشتتتتت الان عشقم تو کریش داره بازی میکنه و صدای غرغراش کل خونه رو برداشتهههههه فداش بشمممممممم.

یادم باشه عکی بی بی چک رو حتما" ضمیمه کنم چون پارسال هم یادم رفت بزارمخندونک

ارتین پارسال این موقعخندونک

ارتین امسال 4ماه و 13روزشهبوس

 

 

[ جمعه 9 خرداد 1393 ] [ 10:57 ] [ مامان و بابا ]

سلام به همه دوستای گلم امدم کلی براتون حرف بزنم پس خودتونو اماده کنین که این پستم خیلی طولانیه


ادامه مطلب
[ دوشنبه 29 ارديبهشت 1393 ] [ 17:55 ] [ مامان و بابا ]

 

 

حمید دلم خیلی برات تنگ شده...برای خیلی چیزا دلم تنگ شده

همیشه برای تو دلتنگ بودم تو اون  لحظه هاییی که کمرنگ بودم

حواسم بهت بود

 

همین الان عشقم زنگ زد..

دوست دارم

[ يکشنبه 31 فروردين 1393 ] [ 10:29 ] [ مامان و بابا ]
صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 ... 18 صفحه بعد
.: Weblog Themes By Mah Music :.

درباره وبلاگ

کوچک دوست داشتنی من! تا اعماق چشمهایت، آنجا که واقعیت و خیال به هم می آمیزد همانجا که خوشبختی یک راز سر به مهر نیست تا آنجا همراهت خواهم بود
امکانات وب

جاوا اسكریپت

کد حباب