بستن
تبلیغات در نی نی وبلاگ
Daisypath - Personal pictureDaisypath Wedding tickers کاکل زری یا ناز پری































کاکل زری یا ناز پری

درددل من و نی نی گلم

 

 

 

سلاااااااااااااااااااااااام عزيز دلمممممممممممممممممم ميدوني از ديشب تا صبح چقدر تو دلم باهات حرف زدم چون تو فرشته كوچولويي هستي كه هنوز خدا تو رو به من نداده و حرف زدن با تو يعني حرف زدن با خدا .

خدايا ممنونم ازت ممنووووووووووووووون تا حالا تو زندگيم هرچي ازت خواستم و نخواستم بهم دادي يعني هرچي كه بهم دادي خيرو خوشي بوده درسته من برات بنده خوبي نبودم اما هرچي كه خوب بوده برام خواستي خدا جون ازت شرمنده ام  ميدونم براي جبران بي توجهي هام به تو راه زيادي بايد برم اما چاره اي جز شكر گزاري و طلب بخشش از تو نيستتتتتتتتتتت ممنونمممممممممممممممممممم

فندق من امروز صبح بابا خبري رو كه چند سال منتظر شنيدنش بودم بهم داد نتيجه دكتري رو اعلام كردند و بابا قبول شدددددددددددددددددد البته يه مرحله ديگه هم داره اما بابا اين قدر خوب كار كرده كه هيچ جاي نگراني نيست من مطمئنم بقيه مراحل با موفقيت سپري ميشه خيلي براش خوشحالم چون به سختي درس خوند و كار كرد دلم مي خواست نتيجه زحمتشو از خدا بگيره كه شكر خدا هم گرفتتتتتتتتتتتتت اگرچه الان نيست و دلم براش تنگه و جاش پيشم خالي ولي خيالم راحته.

همسر مهربونم حميد عزيزم خاطره امروزمونو ثبت كردم تا شيرينيش هيچ وقت از يادمون نره تا زماني كه ني ني كوچولومون خودش اين خاطره ها رو مرور كنه و بدونه چه روز هايي رو پشت سر گذاشتيم درسته حالا راه درازي رو بايد باهم بريم ولي اين خبر برام از هرچيزي با ارزش تره از موفقيتت بي نهايت خوشحال شدممممممممممم مي دونم كه ديشب استرس داشتي و حالا خيالت راحته اين برام يه دنيا مي ارزه يادت باشه من هميشه مي خوام تو رو تو اوج موفقيت ببينمممممممممممممم دوست دارمممممممممممم

تمام خوبی ها را برایت آرزو می کنم نه خوشی ها را؛

زیرا خوشی آن است که تو می خواهی؛

و خوبی آن است که خدا برای تو می خواهد ...

دوستاي گلم اگه برام دعا كرديد صميمانه ازتون ممنوننمممم

نوشته شده در سه شنبه 2 خرداد 1391ساعت 19:15 توسط مامان و بابا| |

سلام قند عسلم چه طوري؟ مي دونم، خيلي وقته نشده بيام برات بنويسم از تنبلي خودم بوده عزيزم يعني هم تنبلي و هم بيحوصلگي نمي دونم چمه ها ولي اصلا" حال ندارم شديدا" دلم مي خواد برم شمال يه كمي تفريح كنم هميشه فصل بهار كه مياد من تو يه حال و هواي ديگه هستم خاطرات گذشته ها هميشه مياد تو ذهنم از بچگي تا به حال و دوري از خونواده م از يه طرف ديگه، بابا جون مي خواد 3 شنبه من و تنها بزاره بره رشت همون 3شنبه هم نتيجه امتحانش مياد هرچي خدا بخوا د .

از خودم برات بگم عزيزم هفته پيش مامان جميل اينجا بود البته خيلي زود رفت 4 شنبه شب رسيد تهران چون من و بابا خريد داشتيم تا دير وقت بيرون بوديم و نشد ببينيمش 5 شنبه از سر كار كه برگشتم رفتم يه دوش گرفتمو با بابا رفتيم بيرون برا مامان جميل يه چيز كوچيك خريديم و رفتيم ديدينش شبش هم همگي به مناسبت تولد من بيرون بوديم بعد از شام رفتيم پارك آب و آتش و تو شهر گشتي زديم تا رسيديم خونه 2 شب بود و من از خستگي بيهوش شدم جمعه نهار مهمون داشتيم خاله مهديه و صنم و مامان جميل ميومدن خونه ما خيلي خوش گذشت منم با امكانات كم خونه دانشجوييمون ازشون پذيرايي كردم و مامان جميل ساعت 4عصر رفت لاهيجان. عصر جمعه هم تو خونه بوديم و با بابا فيلم جشن نامزديمونو تماشا كرديم واقعا" كه زود گذشت انگار همين ديروز بود خلاصه زندگي همينه ديگه ميادو ميره نازنازكم.

روز شنبه تولدم بود كه همزمان با روز مادر شد .هم دوستان و خانوادم بهم تبريك گفتند اس ام اس و تلفن. از همشون ممنونم امسا ل براي تولدم كاري نكردم اخه من عادت داشتم هر سال براي تولدم يه جشن كوچولو بگيرم اما امسال اصلا" حوصله نداشتم براي روز تولدم هم همون 4 شنبه كه رفتيم خريد بابا برام 2 تا مانتو خريد يكي صورتي يكي هم كرم مامان جميل هم برام يه دستگاه دي ويدي خريد دستشون درد نكنه .

ديروز با بابا رفتيم پارك و كلي قدم زديم بعدشم يه چيزي خورديم و امديم خونه الانم بابا خوابيده امان از باباي خواب الوي تو تا وقت پيدا كنه مي خوابه

دوستاي مهربونم با تاخير و شرمندگي روز زن وروز مادر رو بهتون تبريك ميگم اميد وارم ساليان سال در كنار خانوادتون به خوشي زندگي كنيد دوستون دارم

اينم عكس منه كه بابايي اون شب رفتيم بيرون ازم گرفت

photo0293.jpg

 

 عكس جمعه عصر ،حميد خوش تيپ خودمممممممممم

 

اينم منننننن

 

نوشته شده در يکشنبه 31 ارديبهشت 1391ساعت 18:17 توسط مامان و بابا| |

سلام همدم مامان چه طوري؟خيلي وقته باهم حرف نزيديما ،البته من كه هميشه تو دلم باهات حرف مي زنم هر روز هم يكبار به وبت سر مي زنم .الانم كه تنهام  بابا رفته سمينار نيست فرصتي شد بيام برات بنويسم .

اين روز ها همش در حال خريد و گشت و گذار با بابا هستم با اينكه كلي خبر خوب بهم رسيده و اوضاع بر وفق مراده ولي دلم گرفته مي دونم به خاطر استرس هاي كارمه، ديگه كلافه شدم.....بابا هم كه مي خواد 3 خرداد به خاطر همايشش بره رشت و تنهايي اذيتم مي كنه .

خريداي خونمونم ديگه تقريبا" تموم شده از قيمت ها هم كه ديگه نگو وحشتناااااااااك .اين هفته بابا خيلي سرش شلوغه همايش داره ، كار داره،تو محل كارش هم كه دست تنها شده ديگه حساب كن چي ميشه...نمي دونم وقتي كه دنيا مياي وضعيت زندگيمون چه طوره ؟كجاييم؟آخه بابا به واسطه درس خوندنش شرايط كارش معلوم نيست شايد تا اون موقع شهرستان باشيم و مشغله هامون كمتر ا ز حالا . راستي خاله ندا هم عقد كرد از دوران  دانشجويي وقتي حرف مي شد هميشه دوست داشت با نامزدش تو عروسي ما شركت كنه كه شكر خدا به خواسته اش رسيد . اين هفته تعطيلات داشتيم و من مرخصي نگرفتم خاله مهديه مشهد بود ،مامان جميل هم قراره 14 خرداد بره مكه احتملا" منم همون موقع برم شمال .ديشب با بابا حرف از عروسيمون شد زنگ زد به مامان مهري تعداد مهمون هاشونو پرسيد اوه ه ه  ه ه ه ه ه با حساب كتابي كه ما كرده بوديم جور در نميومد. يه لحظه اين قدر كلافه و ناراحت شدم به بابا گفتم ببينا حالا من مي خوام يه شب با خيال راحت كنار تو باشم و از بهترين شب زندگي مون لذت ببريم هيچ كي حاضر نيست يه كم كوتاه بياد و اين همه مهمون دعوت نكنه ،مامان جميل رو ديگه نگو اسم هركي رو خواست نوشته .نمي دونم شايد اگه تو هم بياي و بزرگ بشي و وقت عروسيت برسه منم همين جور بشم خوب من بچه آخرمو و بابا بچه اول هر پدر مادري هم ارزو داره نميشه حرفي زد .

ولي ديشب يه لحظه دلم خواست تو بودي  من و بابا. با خيال راحت كنار هم مي مونديم نه دغدغه خرج و مخارج بود و نه هيچ چيز ديگه  البته عزيز دلم اين نيز بگذرد تا باشه شادي و عروسي چه كنيم ديگه ما تلاشمونو مي كنيم كه همه چيز عالي باشه و به همه خوش بگذره.

پنجشنبه عصري با بابا رفتيم تجريش از قيطريه تا تجريش پياده روي كرديم و كل بازار رو گشتيم هوا عالي بود پاسا‍ژ هارو ديديم و من مي خواستم يه مانتو بگيرم كه فروخته شده بود حسابي خورد تو ذوقم.برا شام هم رفتيم يه رستوران ايتاليايي و پاستا خورديم خيلي لذيذ بو و حسابي خوش گذشت حدوداي 12 شب تازه رفتيم ايستگاه اتوبوس تا رسيديم خونه 1 شب بود و از خستگي هر دو تا زود خوابيديم.

حرف هاي در گوشي من و تو؛

اين روز ها خيلي فكرمو مشغول كردي از همكارم كتاب ريحانه بهشتي رو گرفتم و خوندم برام جالب بود ،يه لحظه احساس غرور كردم به خاطر اينكه خدابه يه زن افتخار مادر شدن ميده اين يه سعادت بزرگ كه بتوني بچه دار بشي و از وجودت بچه تو تغذيه كني .راستش من اصلا" دوست نداشتم به بچه شير مادر بدم اما از روزي كه اون كتاب رو خوندم ديدم عوض شده و حالا فكر مي كنم اين يه شانس بزرگه كه يه مادر بتونه از شير خودش به كوچولوش بده . شايد حالا خيلي خيلي برا اين حرف ها زود باشه اما من فكر ميكنم يه خانوم بايد از هر فرصتي براي كسب اطلاعات در اين زمينه استفاده كنه تا بتونه از عهده اين مسئوليت بزرگ به درستي بر بياد . البته من با اين كه خيلي دلم تو رو مي خواد تصميم دارم 5 سال ديگه تو رو به دنيا بيارم چون مي خوام ذهنم درگير كار و درس نباشه و دربست دراختيارت باشم . پشت هر اتفاق زندگيمون يه حكمتي هست كه ما نمي دونيم توكلم به خداست و به رضاي اون راضيم . پس به اميد اون روز ها مامان جون كه تو تو آغوش مني ،دستت تو دست من و من غرق نگاه قشنگ تو و مست عطر تنت. بووووووووووووووووووووووس

نوشته شده در سه شنبه 12 ارديبهشت 1391ساعت 18:08 توسط مامان و بابا| |

سلام فندق مامان خوشكل من دلم برات خيلي خيلي تنگ شده الان كه دارم برات مينوسم بابا خونه نيست من تنهام امروز بابا امحان دكتري داشت به خاطر همينم 4 صبح از خواب بيدار شد و رفت چند روز اخر هفته رو هم مرخصي گرفته بود سخت مشغول خوندن بود خدا كنه بتونه نتيجه خوبي بگيره البته صبح بعد از امتحان مرحله اول باهاش صحبت كردم بهم گفت خوب دادم منم بيشتر از اين نپرسيدم تا بياد خونه ببينم اوضاع از چه قراره الانم نيم ساعتي هست كه ازمون مرحله دومش شروع شده كمي نگرانم ولي از يه طرفمم همه چيزو سپردم به خدا چون بابا زحمت كشيده هم درس خونده هم كار كرده دلم مي خواد نتيجه خوبي بگيره اينم بگما روز هاي نزديك امتحانش خيلي بد اخلاق شده بود هي گير ميداد و يه چيزي مي گفت نمي دونم.... حالا منتظر ميمونم تا شب برگرده خونه. به همه سپردم براش دعا كنند تو هم حسابي هواشو داشته باش گلكم. اميد وارم دوستاي گلمم ما رو تو دعا هاشون فراموش نكنند .

اين هفته اتفاق خاصي نيفتاد عزيز دلم مثل هميشه با كارو خونه داري مشغول بودم ديگه وقتشه منم كم كم درسم شروع كنم البته منظورم كنكور سال بعد هست .1 شنبه همين هفته رفتيم بابابا برا خونمون تلويزيون خريديم از اين هفته هم كه امتحان بابا تموم بشه كم كم بايد بريم دنبال خريدامون كه جهيزيه مو تكميل كنم هفته پيش جمعه كه بابا مشغول درس خوندن بود عصرش قرار گذشتم با دوستاي دوران دانشكده كه يه عده شون از تبريز امده بودن رفتيم بيرون خيلي خيلي خوش گذشت عزيزم .هم ديداري تازه شد و هم تفريح خوبي بود فقط جاي بابا خيلي خالي بود رفتيم رستوران ته ديگ ونك  گفتيم و خنديديم و عكس انداختيم .امروزم تا الان خودمو با تميز كردن خونه و نظافت و شست شو مشغول كردم و ميلي به خوردن غذا ندارم مي خوام لوبيا پلو بپزم و منتظر بمونم تا بابا بياد و با هم غذا بخوريم .قوربون فندق خودم برم كه نيومده سنگ سبور مامانشه برامون حسلبي دعا كن مادر.

تفريح دسته جمعي ما

 

نوشته شده در جمعه 25 فروردين 1391ساعت 16:15 توسط مامان و بابا| |

مطلب مورد نظر رمز دارد.
لطفا رمز عبور مربوط به مطلب را وارد کرده ، دکمه تایید را کلیک کنید.
عكس هايي كه قول داده بودم گذاشتممممممممم
نوشته شده در سه شنبه 15 فروردين 1391ساعت 20:53 توسط مامان و بابا| |

 

90982335308085152180 سری جدید کارت پستال تبریک نوروز 91

سلام كاكل زري من نازپري قشنگم دل من حسابي برات تنگ بود البته چند بار خواستم بيام و برات بنويسم كه چي شد و چي نشد ولي فرصت نمي شد حالا امدم برات بتعريفم كه من و بابا اين دو هفته كجا بوديم و چه كارا كرديم فدات بشم فرشته ي ناز من البته نا گفته نمونه كه من اول به همه دوست جونام سر زدم و سال نو تبريك گفتم بعد امدم تو وب نازنينم بنويسم از همين جا دوباره سال نو رو به همه تبريك مي گم و بهترين هارو برا همه ارزو دارم.

قبل تر از اين برات نوشه بودم كه امسال عيد اولين سالي هست كه من و بابا كنار هميم و من از اين مسئله بي نهايت خوشحالم ما تصميم گرفتيم 28  ام اسفند بريم شمال منم كه بانكي و كار پايان سالم زياد ناچارا" برا ساعت 9 شب بليط گرفتيم از بد شانسي من 27  ام شب كلي برف باريده بودشکلکهای جالب آروین . دم عيدي جاده ها بسته شد من هم در كمال نا باوري به خونمون زنگ زدم و با خبر شدم كه برف سختي باريده به چند جا زنگ زديم و گفتند فعلا" جاده ها بسته است خلاصه حسابي خورد تو ذوقم مادر. چون دلم مي خواست از تمام وقتم استفاده كنم بيشتر با خونوادم باشم چاره اي نبود تا 29 صبحش صبر كرديم و ساعت 5صبح از خواب بيدار شديم وصبحانه خورديم و رفتيم سمت ترمينال ازادي نمي دوني چقدر شلوغ بود مگه بليط پيدا ميشد من ديگه حسابي كلافه بودم بابا حميدم پي بليط .بالاخره تونستيم يه ماشين برا رشت گير بياريم    شکلکهای جالب آروینو با ترافيك سنگيني كه بود حدوداي 6 عصر رسيديم رشت و بعدشم يه ماشين برا لاهيجان گرفتيم و رفتيم خونه چقدر دلم برا اتاقم تنگ شده بود ولي جاي همه چيز اونجا تغيير كرده بود خلاصه تا شب كمي با مامان جميل و پدر جون حرف زديم و به اميد سال تحويل فردا لالا كرديم ساعت 8:45 صبح قرار بود عيد بشه من ساعت 7:30 به سختي از رخت خواب پاشيدم و يهو هوس كردم به سليقه خودم سفره هفت سين بچينم بابا حميدم از 6 صبح بيدار بود و درس مي خوندشکلکهای جالب آروین .خلاصه منم به سر و روي خودم رسيدم سفرمونم كه چيدم و همه بيدار شدند منتظر تحويل سل 91 .لحظه ي قشنگيه تحويل سال، هركسي براي رسيدن به اون چيزي كه مي خواد ، براي اطرافيانش و هركسي كه دوست داره دعا ميكنه منم براي همه دعا كردم و از خدا خواستم كه سال خوبي رو پيش رو داشته باشيم.

بعد از تحويل سال کلي عكس انداختيم ،شيريني خوشمزه خورديم و عيدي گرفتيم  خيلي  خيلي خوش گذشت و جات خالي بود عزيزم. بعدش همگي حاضر شديم و لباس خوشكلا مونو پوشيديم و رفتيم عيد ديدني خونه مادر جون و خاله من. بابا چون سال اولي بود كه وارد خانواده ما شد از همه حسابي عيدي گرفت دست همه درد نكنه شرمنده مون كردند .عصر 1 فروردين من و بابا راهي رشت شديم كه به آقا جون اينا سر بزنيم اوجا هم خيلي خوش گذشت برا شام همه دور هم بوديم امير رضا هم بود حسابي بزرگ شده حالا عكسشو ميزارم برات .فردا صبحش من و بابا و اقاجون اين ها رفتيم خونه عمه مريم عيد ديدني و بعد از نهار هم خونه عمو و بعدش برگشتيم لاهيجان . تا اون روز حالم خوب بود و سر حال بودم ولي از روز 3 عيد مريض شدم جوجو  گوش  و گلوم شديدا" چرك كرد سر درد داشتم Smileyو بابا منو برد دكتر دكترم برام دارو نوشت ولي انگار خوردن دارو ها بي تاثير بود گلو دردم هي بدتر ميشد من حال و حوصله هيچي نداشتم فرداش اقا جون و مامان مهري برا عيد دیدنی  امدن خونه پدر جون و ما رسونديمشون تا رشت. قرار بود تو عيد پي گير كار هاي عروسيمونم باشيم بابا هم درس داشت بخشي از روز رو ميرفتيم عيد ديدني صبح ها بابا درس مي خوند و عصرش هم ميرفتيم دنبال كار عروسيمون سالن عروسيمونو گرفتيم و فيلم بردار موسيقي و خلاصه تا يه جايي كاراشو رديف كرديم و هم چنان مريض بودم و چون مهموني ميرفتيم و مهمون ميومد نمي شد خوب استراحت كنم و به خاطر همينم حالم خوب نشد هوا هم كم و بيش سرد بود جمعه شب قرار شد کل خانواده بريم رستوران مهتاب جاي همه دوستام خالي خيلي با صفا بود موسيقي زنده پخش ميشد و همه مهمونا يك صدا دست میزدن و مي خوندن ما هم چند تا عكس انداختيم فقط كاش حالم خوب بود كه بيشتر لذت مي بردم جاي خاله مهديه هم حسابي خالي بود آخه اون ها قرار بود 9 عيد برن شمال چون دايي علي مرخصي نداشت. كمكم ديگه مرخصي هاي منم تموم شد قرار شد 1 شنبه 6 عيد بياييم تهران هميشه آخر تعطيلات كه ميشه دلم ميگيره فقط به انگيزه بابا برگشتم 6شبش خونه بوديم و كلي وسايل ازشمال اورده بودم تمام لباس هامو و هرچيزي كه لازم بود .

7 فروردين هم رفتم سر كار ولي 8 نتونستم صبح  بيدار شدم ديدم اصلا" حال ندارم  سرم خيلي درد مي كرد با يه تلفن مرخصي گرفتم و تو خونه استراحت كردم دوباره رفتم دكتر تا عصر يه كم بهتر شدم شام خونه خاله مهديه دعوت بوديم سر غروب با بابا حاضر شديم بريم مهموني سر راه يه گلدون خوشكل خريديم رفتيم عيد ديدني جات خيلي خالي بود عزيزم به نيروانا جون عيدي دادم و خاله مهديه هم عيدي داد بهمون شامو زود خورديم بعدش همگي رفتيم سينما فيلم گشت ارشاد فيلم قشنگي بود ولي اون جوري هم كه تعريف مي كردند نبود شبش تا رسيديم خونه و خوابيديم 2 شده بود چند روز باقيمونده رو هم با كار خونه سرگرم بودم چون بابا 2 هفته ديگه امتحان داره واين امتحان برامون خيلي مهمه خداكنه قبول شه به خاطر درس بابا ديگه اين هفته رفتن به شمال و بي خيال شدم و ترجيح دادم حسابي به بابا برسم كه بتونه نتيچه خوبي بگيره درسته دلم خيلي تنگ شده ولي خوب به خاطر دو روزتفريح ارزششو نداره زحمت ها ی بابا روهدر بدم و استرس بندازم تو دلش امروز هم كه سيزده بدره و كل خانوده باهم رفتن بگردن و من كنار بابايي هستم صبح كل خونه تمييز كردم و برا ظهر آش رشته پختم و بابا حميد از صبح سخت مشغول درس خوندن.منم سيزدمو تو وب نيني نازم بدر كردم  .اميد وارم سال 91 هم مثل سال 90سال خوبي باشه خوب سال 90 تا اينجا بهترين سال عمرم  بود چون بعد از 5 سال به حميد عزيزم رسيدم، سر كار رفتم، خونه گرفتيم و... ولي فكر كنم سال 91 از نظر تحصيلي سال مهمي برامو ن باشه موفقيت بابا الان تنها ارزوي منه.اميد وارم دوستاي خوبم هم بهترين روز ها رو پيش رو داشته باشن .

تو سال جديد تصميم دارم تغييراتي تو وبم بدم چند تا موضوع براش تعيين كنم و خاطرات و حرفامو دسته بندي شده ياد داشت كنم  مثلا عكس ها رو جدا گانه بزارم ، و گاهي اوقات يه سري مطالب فقط برا بابا حميد بنويسم . عكس هاي نوروز رو  هم تو يه پست ديگه ثبت مي كنم.

چقدر حرفيديمااااااااااااا سر همه درد گرفتتتتتتتتتتتتتتت.

فرشته نازم از اون بالا مراقب همه چيز باش و برا بابات حسابي دعا كنننننننننن   شکلکهای جالب آروینمبوسمتتتتتتتتتت عشقققققققق مننننننننن عاشقتمممممممم140.gif

نوشته شده در دوشنبه 14 فروردين 1391ساعت 22:46 توسط مامان و بابا| |

سلام نازنينم سلام هستي من .نوشتن براي تو به اميد خوندنشون تو فردا هاي دور بهم ارامش ميده چه جايي بهتر از اينجا براي ثبت تك تك لحظه هاي زندگيمون براي روز هاي خوب و بدش براي لحظه هاي دلتنگي وبي قراري. اميد وارم روزي كه اين نوشته ها به دستت ميرسه ارزش معنويه اين كار رو با همه وجودت درك كني عشق من رو به خودت لمس كني ، نوشتن خاطرات اين روزها براي تو باعث ميشه شريك همه مراحل زندگيمون باشي و من و پدرت رو بهتر بشناسي ياد بگيري اگه زندگي روز هاي سخت داره چه جوري بايد با سختي ها بجنگي و اگه روز هاي خوب داره به خوشي هاش مغرور نشي خلاصه من و تو راه درازي رو باهم در پيش داريم گل نازم ... با اينكه نزديك عيده ولي هوا هنوز سرده مثل اينكه ننه سرما خيال رفتن نداره بهار داره از راه ميرسه 14 روزه ديگه عيد ميشه مامان جون من از بچگي عيد رو دوست داشتم چون در كنار تازه شدن طبيعت زندگي ما هم رنگ و بوي تازه ميگيره اول از همه خونه تكوني براي عيد بعدش خريد وسايل نو و بعد تعطيلات نوروز كه هركسي يه برنامه اي برا خودش ميچينه يكي ميره سفر يكي تو خونه استراحت ميكنه ولي من مهموني وديدو بازديد رو خيلي دوست دارم مامان جون تنها فرصتي كه ميشه به بزرگ تر ها و كوچك تر ها سر زد و هنوز بوي اسكناس هاي ترو تازه عيده كه با همه سني كه ازم گذشته هنوز عاشقشم و منتظزم اولين عيدي رو از مامان و بابا و مادرجون بگيرم خدا عمر با عزت به هرسه تاشون بده و سايشون هميشه بالاسرمون باشه.از اين حرفا كه بگذريم برات بگم كه هفته گذشته 5شنبه و جمعه به خريد گذشت مانتو و كفش و كيف و روسري و به بلوز خوشكل هنوز بابا حميد چيزي نخريده و من رنگ كرم قهوه اي رو انتخاب كردم و همه وسيله هامو اين رنكي گرفتم امسال شوق و ذوقم نسبت به سال هاي ديگه بيشتره چون اولين باريه كه بابا كنارمه و خيالم راحته انشاالله 28 بابابا ميريم شمال و تا 6 عيد اونجاييم من از همين الان تو پوست خودم نمي گنجم .اين هفته فكر كنم بيشتر وقتم رو ارايشگاه باشم ديگه وقتشه يه دستي به سرو روي خودم بكشم آخه مامانت تو اين زمينه خيلي تنبله الان 3 ماهه ارايشگاه نرفتم ديگه فكرشو بكن چه چركولكي شدم . امرو بابا زود تر از من رسيد خونه و مشغول درس خوندنه نمي دونم چرا كسل و بي حوصله ام شايد به خاطر خواب دم غروبه از بابا خواستم منو ببره بيرون قبول نكرد. راستي برا 4 شنبه سوري شام خونه خالله مهديه دعوت شديم مي خواهيم كلي خوش بگذرونيم . ديگه اينكه ردا 6 ماه از عقد من و بابا ميگذره و دقيقا" 6 ماهه ديگه عروسيمونه فكر كن ؟؟؟؟؟!!!!!
نوشته شده در سه شنبه 16 اسفند 1390ساعت 21:22 توسط مامان و بابا| |

 

  شکلکهای جالب و متنوع آروین

سلام مادر فدات بشه چه طوري خوشكلم؟ بگم جات واقعا" خاليه باورت ميشه؟؟؟ بگو چرا؟

با يه خبر سورپرايز كننده آمدم مامان جون......

از دوشنبه هفته پيش خونه بابا آماده شد و من و بابا درگير خريد وسايل و اسباب كشي بوديم نمي دوني چه حالي ميداد مامان جون با يه ذوق و شوقي وسايل مي خريدم  كه نگو.يه روز هم با بابا دو تايي رفتيم وسايل آپشز خونه خريديم  شکلکهای جالب و متنوع آروین  52.gifالبته وسايل هاي مختصري خريديم تا انشا الله بعد از امتحان بابايي و تا زمان عروسيمون با حوصله وسيله هاي نو بخريم و خونمونو خوشكل كنيم . اين جا همون خونه اي كه قبلا" برات گفتم ، خونه خاله مهديه كه مستاجر توش نشسته بود خدارو شكر مستاجره  به خوبي و خوشي رفت و بابا اينجا مستقر شد البته منم كه دل ندارم ازش جدا بشم كنارش هستم نمي دوني با چه عشقي از سر كار برمي گردم خونه. خونمونو با اينكه ساده است و هنوز وسيله خاصي نداره خيلي دوست دارم نمي دونم تو خوشكلم اينجا به دنيا مياي يا نه؟ ولي مطمئننا" بهترين خاطرات من وپدرت تو اين خونه خواهد بود عزيزم. ما دقيقا" روز 2 شنبه 1 اسفند وسايلامونو آورديم و از شب سه شنبه تو خونه جديد باباهستيم فراموش نشه كه خاله مهديه خيلي كمك كرد هم تو خريد وسايل هم تميزي خونه دايي علي مهتابي هامونو وصل كرد برامون پرده نصب كرد و شب اول از رستوران شام گرفتيم و با خاله مهديه اينا دور هم بوديم 40.gifبابا هم كه فرداش همايش داشت دير وقت خسته آمد خونه و كلي هم وسايل خريده بود برا خونمون منم كه فرداش هم مجبور بودم  با خستگي برم سر كار از سر كار رفتم فروشگاه ياس تو هفت تير هرچي خواستم برا خونمون خريدم    شکلکهای جالب و متنوع آروین.خلاصه اين شد كه  تا آخر هفته مشغول تميز كردن خونه بوديم شکلکهای جالب آروین. ديروز برا اولين بار غذا  پختم كه برا نهار ببريم سر كار ولي متاسقانه يادمون رفت .امروز هم از سر كار رفتم نونوايي نون خريدم و برا شام كتلت پختم چون بابا نهار نخورده و هنوز هم از سر كار برنگشته مي دونم كه بياد حسابي خسته و گرسنه است. عزيز دل مامان حالا كه تنها ميشم احساس مي كنم جات حسابي خاليه كاش بودي دستاي كوچمولوتو مي گرفتم و بو ميكشيدم و باهات بازي مي كردم اون وقت ديگه تنهايي اذيتم نمي كرد ولي اوه ه ه ه ه ه كو تا تو بياي .به اميد روز هاي خوب و خوشبختي همه بابا و ما مان ها گلم روي ماهتو مي بوسم .خدا حافظ ني ني گلوي من.

نوشته شده در 7 اسفند 1390ساعت 9:00 توسط مامان و بابا| |

سلام به موشموشك خودمممممممممم خوبي عقش مننننننننننننننننن؟؟؟؟ماچ

اين روز ها مامان دنبال يه بهونه مي گردم كه بيام تو وبت بنويسمانیشخندخوب يكي يدونمي ديگه چه ميشه كرد؟؟برات بگم كه ديروز ولنتاين بود!!! حتما" وقتي اينو بخوني از خودت مي پرسي ولنتاين ديگه چي چيه؟؟

راستش با ينكه من بار ها بارها ار دوستام پرسيدم ولنتاين چه روزيه اون ها هم صد بار بهم گفتند يادم نمونده ولي مي دونم يه مناسبتي هست براي مسيحي ها كه اسم اين روز رو روز عشق گذاشتندوتو اين روز به هركسي كه دوستش  دارند هديه مي دهند حالا ما چه جوري قاطي اين مسئله شديم بماند ...به نظر من آدم بايد از بايد از هر موقعيتي براي هديه دادن و خوشحالي كردن استفاده كنه من كه هر وقت ميرم بيرون يه چيزي ميبينم كه خوشم مياد و برا بابا مناسبه براش ميخرم جمعه اي هم كه با صنم رفته بودم پاساژ هاي صادقيه رو بگردم يه عطر خوش بو ديدم و براش خريدم و به اين مناسبت بهش هديه دادم.ديروز هم با بابا قرار گذاشتيم و ديدمش مي خواست برام يه چيزي بخره كه نذاشتم گفتم همينكه پيشمه كافيه عوضش رفتيم يه فست فود خوب و كل غذاي خوشمزه خورديمزبان

خوب مامان جون من تو دنيا 2 تا عششق بزرگ دارم يكي باباجونت و يكي هم توووووووووووو قوربون اون روي ماهت برم كه نمي دونم چه شكلي هستي ولي حاضزم همه وجودمو برات بدمقلبقلبقلب

خوب در ضمن اين روز رو به همه دوستاي نازنينم هم تبريك ميگم و اين دسته گل خوشكل رو تقديم مي كنم به بهترين دوستاييييييييي زندگييييييييييم

 

و اما ماماني عكس بابايي رو ببين كجا گذاشتنننننن؟؟؟!!!!!قوربونششششششش برممممممم

من كه خيلي ذوق كردم گذاشتم اينجا كه هميشه خاطره اش برامون بمونه

 

نوشته شده در چهارشنبه 26 بهمن 1390ساعت 20:20 توسط مامان و بابا| |

 

زیبا

سلام قند عسل مامان خوبييييييييييييي؟  سلام فرشته نازمني ني شكلك امروز كلي با حوصله ام و اين هم چند دليل داره

1- اينكه هوا خوب شده و بهار خانم تو راهه

2- 2روزي تعطيله و مي تونم حسابي استراحت كنمممممممم

3- بعد از چند وقت رفتم پيش بابا ديگه....

خوب اين يعني بهترين موقعيت براي نوشتن تو ويلاگ جيگر طلاي خودم و سر زدن به دوستاي نازمممممممممم

 

مامان برات بگم كه دو هفته اي ميشه كه منتقل شدم شعبه فرمانيه و به دليل ذوري راه مامان خوش خواب شما 5 صبح از خواب پامشه و راهي ميشه بابات 2 روز با من امد كه احساس تنهايي نكنم ولي بعدش ديدم داره از كارو درسش ميمونه خودم تنها رفتم حالا كه 2 هفته ميگذره عادت كردم ميدوني مادر جون خوبي ما آدم ها اينه كه سريع به شرايط عادت مي كنيم .ديگه برات بگم كه اين هفته سخت مشغول تفريح بودم با دوستااااااام با همكاراي بانكم رفته بوديم برا شام بيرون كلي خوش گذشت رفتيم مركز خريد تنديس تو تجريش چه وسايل خوشكلي داشتن وقتي آمدي ميبرمت برات كلي تاتي خوشكل ميگيرم http://www.khavaranshop.com/بعدش رفتيم رستوران اردك آبي واااااااااااااااي نمي دوني چه غذا هاي خوچمزه اي دااااااااااااااشتFree Animations جاي بابا حميدت خاليييييييييييييي تا رسيدم خونه 12 شب بود فرداشم چون بابا درس داشت پيشش نموندم .جمعه پيشم تولد الميرا جون بود رفتيم بيرون كلي خوش گذشت .خلاصه جات خالي ماماني من تفريح كردم و بابا حميدت درس خوند البته دلم پيشش بودا ولي گاهي تفريح لازمه ديگه .امروز هم پيش بابا بودم و براش نهار خوشمزه پختم و الان برگشتم .

ديگه فكر كنم آخر همين هفته خونه بابا حميد جور شه واي كه چقدر خيالم راحت ميشه تازه بعدش مي خوايم بريم با بابا برا خونمون خريد كنيم شکلک های شباهنگ. عيد هم كه در راهه قرار شد يكي از همين روزها بريم با بابا خريد كنيم فكر كنم يه 5 روزي تعطيل باشيم و حسابي بريم گشت و گذار البته بابا درس داره و بايد به خاطرش بيشتر وقتمونو توخونه باشيم.ديگه مامان جون همه خبر ها رو برات نوشتمممممم حيف كه تو الان زبون نداري تند تند برا مامان حرف بزني قوربون شيرين زبوني هات برم مننننننننننن. فدات بشيم ماااااااا مواظب خودت باش عزيزممممممممممممم دوست دارممممممم پرنسس مننننن

ني ني شكلك

 

نوشته شده در جمعه 21 بهمن 1390ساعت 18:49 توسط مامان و بابا| |